![]() |
![]() |
|
| شعر و عکس و داستان کوتاه .... |
|
پای پیاده آمده ام . مي خوام به ديدنت بيام . اما كوچه ها پر خاره و مي خوان مانع رسيدن من به تو بشن ُ اما پاهاي من براي ديدن تو همه خارها رو بوسيد . به ديدن تو امده ام امده ام تو كوچه هاي نامردي كوچه هاي بيكسي به دنبال تو ميگردم كجا هستي دلم تنگه اشكهايم با خون پاهايم اشنا شده اند و در غم من اشك مي ريزند حالا ديگه كوچه ها هم براي من گريه ميكنن اسمان چشماشو بسته نمي خواد ديگه اين همه غم و تنهاي منو ببينه . همه جا تاريكه نه ماه ي هست نه ستاره اي بگو كجايي؟ نفسهايت را در كدامين كوچه به جا ميگذاري به شك افتاده ام كه شايد تو مرده باشي همه جارو گشته ام از همه سوال كرده ام بجزدريا پاهاي خونيم را بر ساحل دريا گذاشتم گريه ماسه ها رو ديدم و اشك دريا رو كه چون براي من نالانن انگار دريا ميدونست براي چه امده ام ميدونست كه امده ام به اعماقش سفر كنم سفري كه بازگشتي نداشت دريا مي خواست مانع اين كار من بشه مي خواست خشك شه اما نتونست به دريا گفتم ميخوام به ديدن تو بيام دريا ساكت بود هيچي نمي گفت ارام ارام به دريا نزديك شدم دريا دستهايش را باز كرد منو در اعماق وجودش به ارامي خواباند حالا جسم و روحم دگر یکی نیستند من مرده ام اما به ارامي روحم در حال پرواز است فرياد و ناله ي دريا رو شنيدم گريه ماسه ها را شنیدم اما در ميان همه ناله ها وگريه حا يه اه و گريه ي اشنا بود از اون بالا به پايين نگاه كردم اشكهايم سرازير شد اري تو امده بودي اما چه ديرًُ تن بي روحم ر از دريا ميخواستي دريا ميگريست و با موج هايش تن بي جان مرا به دستان تو رساند فریادت را شنیدم ! و با چشمانم ديدم كه از دريا چه ميخواستي... تكرار غم ديروز و فردايم هنوز منتظر درد دل ان تن بي جانم هنوز نوشته از : ميثم 4/5/1386
انديشه ی خزان زده
تمام اندیشه ام این بود که نه تمامی اندیشه ات را ، که قناعت می کنم به لحظه ای ، آنی و حتّی درنگی به وقت عبور از روی برگ های زرد زیر پایت ،آن هنگام که می شنوی ناله ی برگها را، برای به یاد آوردن کسی که همواره به یادت هست بایستی... تأمل کنی...که نکردی...نکردی و این پاییز طولانی ، انگار تا ابد ، تا افتادن آخرین برگ به روی زمین ادامه دارد........................
ازجداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگاه دار بنویس محلت موندن یه نفس بود سهم من ار همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر روشونه هات نزاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پاییز فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز شب عاشقونه من که حروم شد محلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو میگذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس محلت موندن یه نفس بود سهم من ار همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم سر روشونه هات نزاشتم مثل دستات سرد سردم
من / عشق پاک یعنی سرزمین لحظه یعنی بیداد عشق من باختن عشق جان یعنی زندگی لیلی و قمار مجنون در عشق یعنی ... شدن ساختن عشق دل یعنی کلبه وامق و یعنی عذرا عشق شدن من عشق فردای یعنی کودک مسجد یعنی الاقصی عشق / من عشق آمیختن افروختن یعنی به هم عشق سوختن چشمهای یکجا یعنی کردن پر ز و غم دردهای گریه خون/ درد بیشمار عشق من یعنی الاسرار کلبه مخزن اسرار
برای پریدن مجالی نبود ... ومن بالهای تو را دو خورشید پیش از عبور سحر سوختم... تو رفتی... و من سوگوار دل مرده ام را سپردم به خاک... و با سوزن بی کسی دو چشم پر آشوب خود را به راهی که پر بود از لحن آرام رفتار تو دوختم ...
دیدمت در حریری زمهتاب سرد و خاموش خفته بودی
در دو چشمت طلوعی نالان چون ستاره می دمیدی
![]()
خوش به حالت تکه سنگ که نداري دل تنگ
خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ حسودیم میشه به تو بی صدایی و یه رنگ دل عاشق نداری پیش کس جا بزاری تا با غم بشکننش از چشات خون بباری خوش به حالت تکه سنگ / خوش به حالت تکه سنگ / خوش به حالت تکه سنگ / خوش به حالت تکه سنگ چشم نداری ببینی / این همه رنگ و ریا/ این همه ظلم و ستم / این همه جور و جفا گوش نداری بشنوی / وعدهای عاشقا / بفریبنت تو رو / با دروغ و وعدها خوش به حالت تکه سنگ /خوش به حالت تکه سنگ /خوش به حالت تکه سنگ / خوش به حالت تکه سنگ پا نداری که بری دنبال یار شهر به شهر وقتی پیداش می کنی نخوادت با ناز و قهر کاش منم سنگی بودم خالی از قصه و غم عمر تو تا ابده عمر ما کوتاه و کم خوش به حالت تکه سنگ / خوش به حالت تکه سنگ / خوش به حالت تکه سنگ / خوش به حالت تکه سنگ
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!! چشمان اشک الودم دوختی و گفتی خدا حافظ از وقتی هم که رفتی من هم سر گردان باغ ارزوهایم شدم و به تو و اخرین نگاهت می اندیشم و ارزو دارم که تو روزی بیایی
شديم از اين كه امروز رنگي دگر است نه رنگ ديروز ، تا شب نشده رنگ دگر شد ، گفتند از اين نكته هزار نكته بياموز ، فرياد زديم كه چرخه گردون ، ليلاتو نداده اي به مجنون! ، فرياد برآمد آنكه خاموش ، كن داد اگر نگيرد افسون ، خاموش شديمو در خموشي رفتيم سراغ مي فروش ، فرياد زديم دواي ما كو ، گويند دواست باده نوشي ، هوشيار نشد مگر كه مدهوش ، اين بار گران بگيرم از دوش ، آرام كنار گوش ما گفت اين بار گران تو مفت مفروش ، از خود به كجا شوي تو پنهان ، از خود به كجا شوي گريزان ، بيداري دل چنين مخوابان سخت آمده است مبخش آسان....
هوشيار شديم از اين كه هستيم رفتيمو در مي كده بستيم با خود به سخن چنين نشستيم ما باده نخورده ايم و مستيم !!؟؟؟، مسجد سر راه از آن گذشتيم بر روي درش چنين نوشتيم: در مي كده هم خدايي بيني با مرد خدا اگر نشيني ......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:5 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام من میثم متولد 7 فروردین ماه 1366
امید وارم از تماشای این وبلاگ لذت ببرید این شعر را هم تقدیم میکنم به تو؟... ×××××××××××××××××××××× وقت مرگم نفسم تنگ نکنید یار دیرینه ام را دل تنگ نکنید چشمم را نبندید به روی مهربانم بعد مرگم درد دلش را قطع مکنید اشکهایش اتش جهنم خاموش کند محتاجم به اشک اشکش را قطع نکنید دستهایش به زخم جهنم زده ام درمانست زخم زده ام دستهایش را زقبرم کوتاه مکنید باده بدهید من همان میکده خرابم باده را از لب اتش زده ام قطع مکنید |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 |
|
RSS
|